بازم نوشتم از ....
2007/2/11 10 AM
|

|
|
|
کـاش عــشقی بود، تا با سوز جان می ساختیم
روز و شب می سوختیم و، با جهان می ساختیم
کـــاش در کـنج قفس هم، یــاد گــلرویی به سر
داشــــتیم و، بــا جــفای بــاغبان مـــی سـاختیم
عـمر مــا هـــم گر بهاری داشت در دوران خویش
چـون چـمن، بـا بـرگ ریـزان خزان، می ساختیم
گــر هـم از بگذشته، شیرین خـاطـراتی مانده بود
بــا گــذشـت تـلخ عـمـر بــی امــان، مـی سـاختیم
گــر گـمان مــی رفـت سـامـان مـی پـذیـرد زنـدگی
بـــا مــرارتـهـاش بـهر امــتحان، مــی سـاخـتیم
گــر پر و بالی به جـا می ماند، دور از چشم خلق
بــاز بــا خــاشاک و خــاری، آشـیان می ساختیم
بـود اگــر دلـبستگی، مــا هــــم ز رنـج ایــن و آن
کـــاخ عــیشی، گـوشه ی ایـن خـاکدان می ساختیم
مـــا نـمی خــواهــیم سـامـانــی، اگــر ســر داشـتیم
تـاکـنون بـا هـر چـه مـی شـد، سـایـبان می ساختیم
گــر بــه دســت و پــای مــا بـند تعـلق بـسته بــود
بــا عــذاب زنـدگی، چــون دیــگران، مــی ساختیم
در آخر
يادمان باشد خطايی نکنيم
يا اگر در خود شکستيم صدايی نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سرو پايی نکنيم |
|
|
|
|
|
|
|
نوشته شده توسط
سپاس | موضوع:
|
لينک ثابت |